سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
برآستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
می گویند "فالموت یاتی بغته "یعنی مرگ ناگهانی است فرقی نمی کند برای همه پیر جوان کوچک و بزرگ
پرویز مشکاتیان هم خیلی ساده و ناگهانی مرد ؛همین!
روحش شاد که با نغمه های روح نوازش روح را نوازش میداد.
در فرصتی دیگر برای او باید بیشتر نوشت.
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
شب قدری که...
این دست های خالی و ساده دخیلتان
ما را فقط
به رسم رفاقت
دعا کنید

سه شنبه دهم شهریور 1388
منتظر کسی بودن...
داستان مولانا و دلدادگی او به شمس را حتما بارها شنیده اید! مولانا که در مقطعی همه حرکت تکاملی خود را در وجود شمس می دید به یک باره او را غایب از نظر یافت و شبها و روزها گریان و نگران بود واز هر از راه رسیده ای از هر کجا احوال او را می جست به شمس آسمان که نگاه می کرد یاد شمس خود می افتاد وبه هر بهانه ای نامی از او ذکر مجلس ومحفل می کرد:
کسی به او خبر داد که شمس را در دمشق دیده است!مولانا که نقدینه ای در دسترس نداشت فورا جامه و دستار و تمام آنچه بر تن داشت را مژدگانی داد. یکی از حاضران گفت که این شخص دروغ گفت به دمشق نرفته است. مولانا گفت من برای دروغش آنچه بر تن داشتم دادم اگر خبرش راست بود که جان خود به او می بخشیدم
وجان کمتر بهایی است که منتظر واقعی حاضر است برای آنکه انتظارش را می کشد پرداخت کند :
آنقدر در کشتی عشقت نشینم عاقبت یا به عشقت میرسم یا غرق دریا میشوم
چهارشنبه چهارم شهریور 1388
بادگیر/یزد
را گرفتم.

