سه شنبه دهم شهریور 1388
منتظر کسی بودن...
داستان مولانا و دلدادگی او به شمس را حتما بارها شنیده اید! مولانا که در مقطعی همه حرکت تکاملی خود را در وجود شمس می دید به یک باره او را غایب از نظر یافت و شبها و روزها گریان و نگران بود واز هر از راه رسیده ای از هر کجا احوال او را می جست به شمس آسمان که نگاه می کرد یاد شمس خود می افتاد وبه هر بهانه ای نامی از او ذکر مجلس ومحفل می کرد:
کسی به او خبر داد که شمس را در دمشق دیده است!مولانا که نقدینه ای در دسترس نداشت فورا جامه و دستار و تمام آنچه بر تن داشت را مژدگانی داد. یکی از حاضران گفت که این شخص دروغ گفت به دمشق نرفته است. مولانا گفت من برای دروغش آنچه بر تن داشتم دادم اگر خبرش راست بود که جان خود به او می بخشیدم
وجان کمتر بهایی است که منتظر واقعی حاضر است برای آنکه انتظارش را می کشد پرداخت کند :
آنقدر در کشتی عشقت نشینم عاقبت یا به عشقت میرسم یا غرق دریا میشوم
