"کن خموش این دوزخ از "گفتار سبز
کان زمرد دافع این اژدهاست
شنبه هفدهم اسفند 1387
شعربه دقیقه اکنون
پایان آرزو
چشمها خيره به در
گوش پيوسته به هوش
تا مگر بانگ غزل
با هماغوشي باد
به خروشاني رود
با همه عشق و اميد
به هواخواهي بيد
مست با خود ببرد
* * *
در حوالي سحر
كوچه چندم عشق
نرسيده به اذان
دست در دامن گل
با حريفي همه رند
نشئه اي خاطره خيز
بي مي و جام وسبو
نم نمك خيس عرق
خلسه ها در پي هم
فالي از راه نظر
تا سحر نوش به نوش
عقده ها باد هوا
آرزوها سپري
مست تا روز دگر
...!
نوشته شده توسط محمدزاده
در 1 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
