یکشنبه یکم آذر 1388
...
از غزه تا قانا
از صعده تا سن کیانگ
در عصر ترس خورده جهان
" انسان" خط خورده است
فرقی هم نمی کند
در جغرافیای کجا
وقتی سنان
پاسخ انسان باشد
شنبه هفدهم اسفند 1387
شعربه دقیقه اکنون
پایان آرزو
چشمها خيره به در
گوش پيوسته به هوش
تا مگر بانگ غزل
با هماغوشي باد
به خروشاني رود
با همه عشق و اميد
به هواخواهي بيد
مست با خود ببرد
* * *
در حوالي سحر
كوچه چندم عشق
نرسيده به اذان
دست در دامن گل
با حريفي همه رند
نشئه اي خاطره خيز
بي مي و جام وسبو
نم نمك خيس عرق
خلسه ها در پي هم
فالي از راه نظر
تا سحر نوش به نوش
عقده ها باد هوا
آرزوها سپري
مست تا روز دگر
...!
شنبه چهاردهم دی 1387
برای علمدار کربلا

عشق دلباخته در پای تو شد یا عباس
عاشقی محو تماشای تو شد یا عباس
از صدای عطش و سوز دل طفلانت
آب شرمنده ی لبهای تو شد یا عباس
چهارشنبه چهارم دی 1387
صدايي براي شكستن

برای ورود به دهه پنجم عمر
خسته؛
از سكوت شب و بيداري
زنده؛
براي آغازي تكراري
و منتظر؛
تاصدايي بشكند
اين سكوت ادواري
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
برای همیشه

واين بار نيز
به دلبستگي پوچ
به سراب
جهالتي تكراري
و ريسماني پوسيده
و به اشتباهي عميق
گره زده ام _
دستان تاول زده را
و باز مانند هميشه
خواهم رفت
براي هميشه
وديگر هيچ...
آه اگر تو نباشي!
یکشنبه هفتم مهر 1387
آرزو های خیس
اين قطعه بر گردان شعري فرانسوي است كه به سعي مشترك پديد آمد . حالا که چند وقتي است به روز نشده ايم تقديم دوستان مي كنم.
آرزوهاي خيس
از خنكاي ايوار-
تا تيغ آفتاب
چشمي به جهان
با مردماني اميدوار
لبريز آرزوهاي خيس
صبح مي آيد به خلوت من
و عشق در سكوت-
حل مي شود
حافظه ام را به باد مي سپارم
تا همه چيز را از ياد ببرم
چه خلوت شيريني !
پنجشنبه یکم آذر 1386
تورا در اوج مي بینم
تو را در اوج
تورا در قله مردي
تورااز سالها پيش
پنهان تماشا كرده ام
تورا با عشق...
ودر نهتوي اندوه وفراق
تورا در ماه
تورا با مهر
مي پرستيدم
وليكن...
سخت حاشا كرده ام
تورا در اوج مي خواهم
تو را در اوج مي بينم.
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
در ازدحام غربت
![]()
در ازدحام غربت مي لولم
نفس بريده
گريبان چاك
دل تنگ یک بهانه ام
قطرات نگاهم به اشتياق
مي رود شتابان در خاك
دوشنبه شانزدهم مهر 1386
من یعنی همین
طوری نیست
یا اصلاً شما شاید خوشتان نیاید
ولی من دزدیدم
سرم را یعنی
تا از دست این مگسها و خنجر
یعنی پول جیبت را
تا برایت حلقه
و انگشتهایش
تا هیچ امضایی نباشد و شعری که نتواند
و شلاقی که پایین بیاید
گربهای از دیوار
که میریزد
طوری نیست
ولی آخرش باور میکنی
که تو چیزی نداشتهای
که من
یعنی همین که شعر میگویم.
شنبه هفدهم شهریور 1386
بنده عشق
بي تو اين خانه خموش است بيا
خلق را خانه بدوش است بيا
حلقه بر در زن و زين بيش ميازار مرا
حلقه ي بندگي عشق به گوش است بيا
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386
فرداي نامعلوم
در همين نزديكي به پايان خواهم رسيد
آه اي روزهاي رفته!...
چه اندازه من پرم
از اندوه فرداهاي نامعلوم.
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
طرح مبهم یک زن
- "پشت همین پیراهن پاره ی پارآویز
ایستاده ای!
بگو که می گشایی
ولب - که می بویی
و گیسو- که می پیچی" و می پیچد باد
و گوژ پیر بی دندان – که می پیچد
و می شکاند – ناخن، آیینه می شکند دل
شولای درد بر قامت زمین
چگونه گام
با اندام بی پا
راه
با این هزار تو ، هزار لا
آب
از این مشک خشک
خنده
با این داهول بی دهان
وچشمی که هی می پرد
و دستی که معطل است
ناگهان پنچه می کشد به صورت زن
رها می شود زن – شلال گیسو
- " من اما گناهی نکرده ام هنوز
جز کاغذی مچاله _ که خوانده ام در چشم او خواهشی
نمی دانم او گفت یا من
سر همین پیچ کوچه
یا وقتی
که پیرهنت را پهن می کردم
از دیوار همسایه
او دیوانه شد یا من چیزی گم کردم
گم شدم یا باید ...همین که تو می گویی
من اما هنوز گناهی..."
نگاه میدراند پیرهن
و شلاق که پایین می آید
پایین و هی پایین صدای زن:
- " من اما هنوز گناهی ..."
- " هی هی چه دریده ، فاش و فاحشه
آبرو می دهی بر باد..." که می پیچد بازو
می شکند دست ، پنچره
- " هی هی حیا را.لکاته دامن را"
ور می چیند لب و می خندد:
- "مرد دیر عاشق من
بگو که گفته ای از دوستی از دست-که می فشاری"
می فشارد گلو
نیست در خانه کسی
مرد دیر عاشق که همیشه دیر می آید
ونعش این زن
که می خندد بی دهان و می گرید
گوژپیر بی چشم
دردستش اما، کاغذی مچاله
که نخوانده است ونمی خواند
هرگز!
شنبه پنجم اسفند 1385
پایان ماجرا
یک کلام ؛بگو عاشقم!کار سختی نیست!
پنج دقیقه تا مرگ،دیــــــوانه وقتی نیست
چوبه بردوش من می گذارند،مسیحم انگار!
اااه!به من چه که دراین زندان درختی نیست
اینگونه که لبخند را می کشندش زنجیـــــر
آی دخترعاشق... نه افسوس بختی نیست
یک دقیقه فقط مانده،توازچه میترسی مرد؟
یک کلام؛ بگو عاشقم! کار سختی نیست.
حرف روی در مصرع دوم به اعتبار مصوت بعدی مجوز تغییر یافته است . اجازه این کار را از شیخ اجل گرفته ام.
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
برای دلتنگی
و عصایم را
و دوستانم
تو هم که هیچ وقت نخواسته ای
دستم را بگیری
پس می ماند
همین نرده های زنگ خورده
که نمی دانم
تا کجا ادامه دارند.

شنبه هفتم بهمن 1385
براي مجتبي
مدت هاست با خودم خلوت كرده بودم و حالا كه آمده ام در سوگ مجتبي ايماني نسشته ام. مجتبي ديروز در حادثه تصادف اتومبيل در جاده تهران- قزوين به همراه همسرش درگذشت. اين شعر بازتابي از اندوه من است.
آتش در شلال گيسو
وچنگ بر گونه هاي خشك
بي آنكه آفتاب را ببينم
بي آنكه عشق
خودم را گم مي كنم
در كوچه هاي بي قرار
شهر در خواب است
ديگر چه فرقي مي كند
شعر بگويم
يا چراغي بيافروزم
هي با توام
زمستان نارس!
گريه هم بهانه قشنگي است
وقتي كه" بهار باد" را گوش كني
يا"شب، سكوت،كوير"
يا حتي "تئودراكيس"
چرا هي دلم مي خواهد
سراغي از دوستان قديم بگيرم
همين جمعه شايد...
آه زمستان ملول
حداقل بگذار
دستانم را "ها" كنم
چه عاشورايي بايد باشد
اين شانه هاي گل ماليده
و هاي هاي ...
حالا هي بگو
هيچ اتفاقي نيافتاده است
دلم پژاره مي كند؛ اما
جاي يك نفر خالي است
راستي
تازگي ها "مجتبي" را نديده اي؟
شنبه بیستم آبان 1385
عشق مشدد
سه شنبه چهارم مهر 1385
چند شعر کوتاه
1)
تو كه بد لهجه نبودي باران!
از چه چنان درشت سخن گفتي
كه قامت شقايق شكست
2)
به كوچه كه مي نگرم
زن كولي را مي يابم
نشسته بر نعش فرزند
و خنده اي چنان
كه كودكي هايم را آشفته كند
3)
بله ميدانم تو را بزرگ ميدانند
اما بر من ببخش
اگر نام كوچك تو را بياد نياورم
در بي حوصلگي اين روزها
4)
تو را شاه بيت هر غزل مي خواستم
نه تكواژي مهجور
كه به اختيار شاعري برگزينم
5)
سهم من همين شايد
پيراهني بي آستين
و كفشي بي پاشنه
سهم من همين...
دستمالي كوچك
افتاده در آبراهي تنگ
در گذر نمناك سردسالي
كه سنگين... .
جمعه سیزدهم مرداد 1385
زورقی پر عشق برای مهربانی های بیکران
هلهله زنان ایلیات
نوید روژان دیگری است
آدیای عشق
هانای بهاری
ری رای غزل های باران
زیباترین نام خورشید
تمام تبسم تو سهم من
تمام واژه صبح ارزانی تو
"سیت بیارم"
"سیت بسازم"
دختر ترانه های کهن
در رقص سرچوپیانه زنان زاگرس
گیسوی خیس تو
امتداد گل واژه اریبهشت است
و فرصتی برای بهار
تا معنی شکفتن را بیابد
و آسمان نیز
آبی ترین لحظه اش را
یکشنبه هشتم مرداد 1385
در بی حوصلگی
خیلی وقت بود ندیده بودمش . وقتی درست بجا نیاوردم دلش شکست و به شدت از من گلایه کرد!این ترنم ساده مربوط به همون لحظه است:
بله میدانم
تورا بزرگ می دانند
اما بر من ببخش
اگر نام کوچک تورا
به یاد نیاورم
در بی حوصلگی این روزها
شنبه هفتم مرداد 1385
برای امام عصر(عج)
این هم شعر نه چندان تازه ام! نذر امام زمان(عج) ؛ خوشحال می شم نظر شما رو درباره این شعر بدونم .
انگار چشم ها نمی دید ، راهی هم نبود
درهم تنیده سنگ با موج ، شیون با سرود
وناگهان شکست قامت شقایق در هبوط
میان این زخم و فصل درد و حجم دود
و بعد سقوط در هرچه ناممکن! ... ویا
حلول حیرتی در اندام این روزان کبود
حتی به شعر هم نمی شود اطمینان کرد
باید که ذوب شوی تا بگذری همراه رود
![]()
...وشاعری که باز با لهجه ای مبهم سرود
چقدر دیر آمدی مرد رویاهای زود !
دوشنبه دوم مرداد 1385
اینم شعر تازه!
خیلی خب بابا !اینقدر پیغام پسغام نفرستید که شعرهامو هم رو وبلاگ بذارم . آخه مگه فرقی هم می کنه ؟ وقتی که هیچ کی منتظر هیچ کی نیست خوندن این شعرها چه فایده ای داره ؟ به هرحال اینم شعر تازه!
چقدر به تو گفتم دنبالم نیا
چقدر گفتم سر همین چارراه بمان
تا همه آن قرارهای بی ساعت
بگذرند از لاین بی حوصلگی
اصلاً چرا این همه این پا آن پا
میان ما که دیگر رازی نیست
پس چرا هی می گویی :
هیس!
شاید کسی پشت همین دیوار
شاید هم پشت ماه صفر
و اصلاً شاید همین تو...
راستی گیلاس هم بهانه خوبی است
تا باز گم شویم
میان بلورهای مه گرفته
و کسی از دور
برای ما هی فوت بکند!
جمعه سی ام تیر 1385
بهانه تلخ!
می گفت فرهاد باش
عاشق و سرگشته
اما تيشه من هزار سال است
که گم شده است
و شيرين برای من بهانه ای تلخ است
تا فقط بگريم و بسوزم
من يک کهنه سربازم
که هرگز تفنگ نداشته ام
حقيقت تلخی است
بيشه ای که پلنگ ندارد
فقط به درد سوختن می خورد
ومن همه اين ساليان فقط سوخته ام.
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
...تازه حالا ما !
از دوستم فرهاد ظهراب شنیدم که در همین هفته مراسم سالگرد شاعر صمیمی زنده یاد بهمن کرم الهی برگزار شده است . گویا دوستان قدیمی در منزل شاعر جمع شده و تا پاسی از شب به یاد او شعر خوانده و یا از شعرهای صمیمی او گفته اند . برای من یاد او پر از حسرت و دریغ است چه آن که بی هیچ تعارفی بهمن زلال ترین شاعر لرستان و نزدیک ترین رفیق واژه هایم بود . ناخودآگاه یاد شعری افتادم که همان زمان در سوگ او گفتم :
همه ماجرا همین
پشت پلک ظهر شنبه
کسی، بهمن را
ندیده است
دیگر چه فرقی می کند
از دیروز بکویم
یا همه آن همهمه های همیشگی
از ماه شکسته در محاق
و یا قرارهای بی ساعت
این روزها مرگ عادت ساده شاعرانست
بهمن هم که رفته است
و تازه حالا ما...
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
شعر تازه!
از امروز می خوام زمزمه هام رو اینجا بیارم . اگه نظری راجع به شعرهام داشتید خوشحال می شم بدونم. میدونید چیه بدی کار من اینه که شعر هام رو هیچ وقت جایی چاپ نمی کنم و یا جایی نخوندم اما حالا که سراغ وبلاگ نویسی اومدم هرازچند گاهی بعضی از سیاه مشقام رو اینجا میذارم . شاید یه روز اصلآ ...
ادامه مطلب
شنبه هفدهم تیر 1385
آیا اتفاقی در شعر افتاده است!
سالها پیش که مولود خزان شاعر پریشان خرم آبادی سرود: آماس!آماس!کمی با ما بماس! در یادداشتی شعر ایشان را نمونه ای از حادثه ای شمردم که در شعر فارسی اتفاق افتاده است، بسیاری البته نقد بنده را طنز تلخی دانستند که یا شاعر را دست انداخته ام و یا شعر معاصر را! اما به هر حال در این سالیان تئوری های وارداتی، ابداعات فردی! و موج سازی در شعر تعاریف جدیدی را شکل داده است که یکی اش می شود شعر کانگریت، یکی شعر حرکت، یکی شعر اشتراکی! یکی شعر چند صدایی و یکی هم شعر صوت! یا شعر معنا گریز و یا شعری که از واژه می گریزد و جز واژه نیست مثل همه آن شعرهایی که صاحب تاریخ مذکر می گفت و در شکل امروزی ترش می شود همین شعرهایی است که در فصلنامه وزین شعر-دستپخت شاعر خوبمان جناب مصطفی محدثی خراسانی- به عنوان شعر امروز ایران معرفی شده است.
شعرها را که خواندید به این سؤال ساده ...
ادامه مطلب

